این تپش های ناگهانی را
این ضربه های نبض
بر دل سودایی را
نمی فهمم...
این ارتباط را
بانگاههای مات
یا صدای بم زیر آرامش
نمی فهمم...
این همه انتظار را
این همه سر وراز را
شاید ...
صدای ورود یک بی صداست
به کالبد بی نبض خسته ام
با قدمهای استوار تاریخی اش
دشوار نیست ..
فهمیدن این نفهمیدنها:
وقتی که رگهای دل
جاری اند
بر رگ نبض های بی قرار!
همه چیز آرام بود
ماه آرام
باد هم نیز...
می نوشتم از خیال
از بادی که وزید..
از روحی که دمید..
از باز شدن پنجره ها
از موج شدن پرده های حریر
ازماه ..
که از لای پرده ها
خوشه خوشه چید
خیالم را
وپاک کرد
دفتر سیاهم را!
من کویرم..
خسته ازوعده ی باران
آنقدرکه دیگر...
ترک خورده است
آینه های دلم!
ابر(۱)
آنطرف ترها..
گونه های ابر
سرخ شده است
ازعشقبازی با خورشید..!
ابر(۲)
من به تو ایمان داشتم
چرا
چنگالت را
فرو بردی بر سینه ی خورشید..؟
آی ابر سیاه
خجالت زده ام کردی..!
( تفاوت یا.. فاصله)
فاصله های بین من وتو:
تو با ماه تابان
من با ابرهای سیاه شب
د ر شو ر...
روز که دیگر کور نیست..!
از بهار تا کوچه ی ما
تنها خش خش برگ
نشان بهار ما
خورشید هم ..
پشت کوچه هاست!
در کوچه ی ما...
عشق به بن بست رسیده
اما...
کتاب عشق
همچنان.. پرفروشترین است
که سالهاست
با واژه ها
فروخته می شود
داستان ..
به هم رسیدن
فرهاد وشیرین است
در کوچه ی ما..
د ر و غ
ولگردانه
پرسه می زند
رازها دزدیده می شود
قاضی هم
عادلانه
عاشقان را
بازداشت می کند!
وعشق
تا همیشه
کوچ از کوچه ی ما..!
می دانم..
که سالهاست نشانه اش گرفته اند
تیر چشمانت
می دانم..
همه چیز تمام است
تیرت به هدف خورد!
ـ به چشمان من ـ
که اگر عاشق بودم ومست
ـ نه رویین تن ـ
می دیدم
خود را
در آیینه ی چشمانت
اما حالا...
تنهاتر از همیشه
به کجا خواهم نگریست؟
وقتی آیینه ها هم مرا نمی شناسند..
تاریخ سکوت نیست
دیگر راز دلها
همه فاش است
اصلا
نیازی به سکوت نیست
اینجا سکوت ...
یعنی خاکستر دل
یعنی صدای شب
ومن از صدا حرف می زنم
از صدای سکوت دل
که سرانجام...
به آتش می کشد خود را..
دیگر سکوت هم بی سکوت نیست!
اینجا سکوت...
خود را شکسته است
پس نیازی به شکستن هم نیست!
اینجا..
نهایت سکوت
من بودم
که من هم شکستم
با صدای وهم آلود...
صدای سکوت ...
سکوت..
سکو...
نگاهی که دادم پر از آب وتاب
چنان مست و بیتاب درخواب ناز
که گویی نبودم در آن خواب ناب
چه گویم از آن خواب بی تعبیر...
که تعبیر آن دست آن یار شاب
برم بود دستی که دستم گرفت
ندانم چه شددست دیگر به خواب ؟
تو گو یی ر ها نید دستم مر ا
که من حاملی با رخی در نقاب
نقا بم رها شد به د ستم ر ها
که د یگر ببینی سرا بم سراب
واژه ها را و
سطرها را
آرام وصبور در اوج ناصبوری ام
ناگهان ...
قلم انگاری فهمید مرا
ایستاد...
بدون هیچ خطی دیگر!
رسید به نقطه ای
به کورکننده ای
به جایگاه من...
من
تنها
رهگذری در سطور سیاه
آری...
این است نهایت رنجِِ:
سپیدی زود گذر
سیاهی پشت سر
آری منم..
پرچمدار این لشکر سیاه
که نمی خواهد
حسرت ونگاه
گرچه نمی رسد
به سپاه سپید ماه
پس کاش...
بودم در دل راه
تا نبینم
حسرت و آه!
.jpg)
دست گذاشت
روي سينه عشق
روي گل سرخ دل
عروسي دل به پاشد!
اما..
تا برداشت...
خون دل
چكيدبرگلش..
وعروسي
عزاشد!
باز هم عشقی که سرتاسرریاست
باز هم رفتی زمانی در خیال
باز گفتی راه ما بی اشتبا ست
گویم از راهی سراسر در خطا
راه «او» شاید بر ا یمان دواست
ما همانیم رهرویی در راه عشق
گرچه خطی از خطا در راه ماست
با یاد او خفتم ولی لالا دلا نمی کنم
چون بادلم بیدارم وبی دل صفا نمی کنم
اماشدم بیدل که من خود هم نمیدانم چرا؟
بی دل جفا نمی کند من هم جفا نمی کنم
او شد همه اشعارمن ایمان من ابا ابا
دیگر نمی دانم چرا زین پس ابا نمی کنم
من که شدم هم یار او اما نشد او یار من
لا بد شده یار دگر بی خود وفا نمی کنم
در آتش عشقش بدم اما ندید عشق مرا
حالا زعشقش من تمنای بی جا نمی کنم
هر چندزعشقش سرودم من غزل ولی چه سود؟
چون د گر با عشق او خود را سیا نمی کنم
صدای باران است...
که مست می بارد
در این تاریکی شب
بازشدپنجره..
من هم مست
رها از اتاق خالی!
سروسینه به سمت آسمان
محو درچکاچک آن
ساعتها زیراین باران
وبا قطع آن
به امیدرنگین کمان
اما...
آه وآه.. از این هلال ماه!
نقاشی کرد
غم را
زیبایی را
سازغم نجاتش داد...!
اما...
نقش زیبایی ها
تمام آرزوهارا
بربادداد!
كه با تازيانه موجش
آرام كرد
ساحل وجودم را
ومرا درقهقراي هستي
درانتظارگذاشت
درانتظار تازيانه اي ديگر
ولي افسوس وصدافسوس!
كه گويي
درياي وجودش
آرام گشت
و اين درياي بي ساحل
تا براي هميشه مرا
ساحل نشين كرد!
اما می رسی به سیاهی
به تاریکی محض
به نیستی...
ولی باز هم می روی
به امید تابش روزنی
انتهای شب کجاست؟می پرسم
ولی صدایی نیست
جز صدای سوت سکوت
همچنان در راهم
ولی باز می مانم
از رسیدن...
یارم شده
چون که
جغد شوم شب
وسایه این سیاهی
در این شب بی نشانی
انگاری این راه به انتها نمی رسد...
انگاری شب با سیاهی
عهد بسته است
تا بتابدبر من
تا شبرنگ کند مرا
این تابش ظلمات!
درانتها
گوییا
آه سینه ام گرفت
ورسیدم به روزنی
ولی چه سود اکنون
از این روزن
که تابیدبر خودشب.
کوبید بر فرق دریا
شکافت سینه اش را
تا بگوید منم یل
ندانست که دریا
شد همه غم
و
افشاند موجش را
و
کم کرد بارش را
تا اینکه بارید
وجهید
ازبرق رویا.
بر انتهای دلش گذاشت
حتی تماشا هم نکرد
تنها به حراجش گذاشت!
عاشق حقارت روح را تقبل نمیکند»
هیچ دیده ای که سیلی عشق با عاشق چه می کند؟
عاشق در ازای سیلی عشق فریاد هم نمی کشد
عاشق حس عاشقا نه را بابهانه عوض نمی کند
با دل...نه...از دل!
گریستی که یابی پناهگاهی
اما نیست جایی تنهایی!
از گریه ات نوشتی
وگریه نوشته ات بر این حال زار
نوشتی گریستن نوشته ات را
ولی باز هم در تکرار مانده ای
خسته کرده ای واژه ها را هم
نه ساختار نه محتوا نه فرمی
یک متن از اصل بی پایه واساس
اختراعی زشت!
دیگر نمی آیند واژه ها
دیگر یاریم نمی کننددرتکرارها حتی!
تنها هجومشان درگریه هاست
ذات وسایه یکی شده اند
و این نتیجه ی هجوم واژه هاست!

