طپانچه ی عشق
سیلی عشقی بود که نواخته شد...تا زنده شوم با طپانچه ی عشق.
مضطرب از آوای طبیعت خود را به « خیال » می سپارد و درد را به انتهای هوش بشری ... همه جا صداست همه چیز در حال « شدن » قلم و جاده های سپید موازی دور یک دایره اند گاهی سکوت اشیاء مثل شکستن فنجان قهوه ای پر صداست گاهی حقیقت فریاد روی فریاد سکوت در سکوتی ست که به گوش نمی رسد انسان کوچه ای بن بست و جاده ای بی مقصد است وقتی ... حجم سنگین تن بر رد پای وجود خاک می ریزد و « بودن » ات را یکجا بالا می آورد ! .......................................................................................................................... پ ن: گاهی صدا و سکوت اشیاء ، پرمعناتر است از صدا و سکوت « تو »... گاهی چقدر حقیر می شوی ... انسان ! دیوارها جان گرفته اند از سایه درختان نجوای پنجره مهتاب خورده با قالی اتاق هم مرا به خواب خیال تو برده است ای باعث عصاره جان بریز بزرگتر از تمام معجزه ها ریز ریز روی بالش ترم وشب را با چشم های من هم آغوش باش ! آنجا که آفتاب نیست به دنبال « سایه » چه می گردی ؟! که دیگر « تو » - من - نیست و در این نبودن ها بدیل زمان - فرسایشگر تقویم ها – می شوی دیگر چه فرق ؟ ! که شب ، تمام هیکلش را روی « سایه » ات بریزد و چشم های تو مبشر سیاهی ...! * * * که تابوت « ذات » روی دوش روزگار حمل خواهد شد ! .............................................................................................. پ. ن به شب سلام كه بي تو رفيق راه من است / سياه چادرش امشب پناهگاه من است به شب كه زير بار تنم حجيم شده است بگذريم...! دارم از بي قراري ام مي نويسم بنابراين مهم نيست اگر آنچه مي نويسم بي معني باشد. «ويرجينيا وولف در يادداشت هاي روزانه اش » ......................................................................... من هم دخالتي در اين تناسبات طبيعي احوالم ندارم. ديگر قد نمي كشند واژه ها . مسخ شده ام درست مثل آوار روي تن روزگار... با توام كه رفته اي و غبار تکان دست هایت شده است خاطره ی خیالم... كاش نمی آمدی ... کاش می توانستم به جاي تمام نوشته هايم نقطه چين بگذارم. تو و بغض هاي كهنه ي هميشگي ، تو و خاطرات كابوس آلود ، تو و تمام سادگي ها و سايه بودن هام ... شكست ، بالاخره خواستي وشكست ؛ زير تن اين روزگار سگي ! فنجان قهوه ام همان - فضای تلخ اما دلچسب- که سرکشیدم و تمام شد خیال دست هایت... ........................................................................................................... پ . ن ازمن گرفت . مهم نيست چه چيز را ؟! فقط گرفت . حالا نه خاطره ، نه خيال ، نه « هيچ » ندارم. ندارم كه پريشان مي نويسم و آشفته شده تمام متن ... ببخشيد اگر كمي « خودم » بودم. برمی گردم از روبه رو و پشت می کنم به تمام شب های بی انتها می رسم به تابش ظلمات برخوشه های زرد دیگر ، نمی هراسم از بارش کویر بر باران ! و طعنه های باد و بوته ها که ؛ تا کی می بری این بار را ای آبستن گناه ! رها کن ! بگذار ، سرتکان دهند بوته های سبز رو به رو بگذار باد ، مثل دست های تو - مهربان - نباشد و حقیقت را در خطوط دستانم محکوم کند. مثل حاشیه ها، متن را نمی فهمم مثل مرگ ، زندگی را مثل تپیدن که حاشیه می شود بر ریشه ام وسکوت - سلوک زنده بودنم- آنجا که، تیشه می خورم از فریادها! وباز تکرار می شوم وتکرار می شود شب در ذهن و روز در خاطره ها ومن، اوج را به انتهای نگاه - آنجا که سیاهی بن بست ندارد- می سپارم. دریا نیستم واز طوفان می ترسم، روی صخره ای مرئی به تماشا نشسته وکابوس خاطره هایم به پیشواز می آیند. آه !که سیرم از آدم ها ،خسته از خود .پشیمان پشیمان، کاش همه چیز... نفرین بر این قلم که یاری ام نمی کند، نفرین بر این زبان که خوب پنهان شده است پشت واژه ها وفقط شعار می دهد شعار : بگذار سردرد بگیرم / بگذار فضای فنجان قهوه ام تلخ باشد/ بگذار بساط واژه ها برای رستگاران پهن باشد. . . می گذارم، خدا هم مال تو باشد. آن ها که کلماتشان بوی درد ورنج می دهد از حقیقت الهام می گیرند. (ویلیام شکسپیر) .................................................................................................................... من مانده ام و کوچه های بن بست کودکی من مانده ام با این همه سکوت وتنهایی وتاریکی من ودریای مواج هی گم شدن وپیدا شدن من وغرش خاطره های بی کودکی رفتن تا انتهای شب در عین کوچکی من وماندن در این چند سطربی « خیال» ی در ، ماندن هی فلسفه ومنطق ها من وگله از خدای تاریکی ها گله از «چرا» هزار بار خدا خدا گفتن ها گله از اینهمه رفتن وبرگشتن ها گله از کاش ...برگشتن ودیگر نرفتن ها من وبرخورد با دیوار وجای سر ،دلشکستن ها من و برخورد با درخت و جای دل ،سر شکستن ها من واین همه تناقض های ناهنجار مثل له شدن گل زیر پاها جای خار ...من و به دنبال چه می گردی؟ لحظه های گنگ ناب *روی جاده ای نمناک در راه های منتهی به کوه تو را زلال می کنند اگر... کوچه را رها کنی. ........................................................................................ * رمانی از « صادق هدایت » که آن را سوزاند. قامت سرو خزان است ، بشنوید سرو شکست در این شهر ،باغبان! ریشه ی خار روان است بشنوید کودک شاعره قلبش شکست تا قصه ی«وقت خزان است»بشنوید دردِ دلم ، تهِ دروغ این که مرد در بند نان- نه زنان است- بشنوید «همایش بین المللی سنایی» « دانشگاه الزهراء بر آن است تا در هشتصد و پنجاهمین سال درگذشت حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنایی، و نامگذاری سال 2008 میلادی به نام این حکیم الهی از سوی سازمان علمی و تربیتی و فرهنگی ملل متحد(یونسکو)، همايشی در بزرگداشت جایگاه علمی، عرفانی و ادبی این شاعر در روزهای 10 و 11 دي ماه 1378 برگزار کند. در این همایش پژوهشگران وصاحب نظران به بحث و بررسي در باره ی احوال، آثار و افکار این عارف وحكيم فرزانه خواهند پرداخت. الهام نمی شوی بر من نه برگرسنگی دست ها وتشنگی اشک های کودکانی که تو را ازمن تمنا می کنند! نشانه ی عاطفه ات نیست وقتی که به من نمی رسد... عاطفه را کجا خرج می کنی؟ وقتی، قلب من رایگان است! ................................................................................. پ . ن برای تو که آمدی و آمدنت تمام انگیزه ام وتمام « خود » م شد اگرچه دست هایت... جایگاهی ابدی ساخته بودم برای تمام موریانه های جهان حال.. جایگاه، آرامگاهشان شده است! اینجا... زیبایی آسمان رفته است انگار ... زمینی ها زیباتر شده اند! (لاله) سرخین شد با خون قلم کویر دفترم شاید.... لاله ای بروید! حالا که رفته ای
نامت را بر سنگی می نویسند و به همین سادگی زمستان آغاز می شود حالا که رفته ای قول می دهم شریک آنان نمی شوم آنان که پلکانها را از شعر درست کرده اند حالا که رفته ای قبول دارم در همه ی این سالها شعرهایی به دنیا نیامده اند شاعرانی گریسته اند وشعرهایی شهید شده اند حالا که رفته ای ما مانده ایم با تمام حرفهای ناتمام چاره ای نمانده قیصر عزیز باز هم سلام! «محمد رضا عبدالملکیان» روزي به خانه مي رسد اما نمي خورد ديگر كلاغ خسته ي ما گول قصه را آرش پور عليزاده ............................................................ با من از قصه ی غصه ها مگو غصه ها ی قصه را حاشا مگو ممکن است رازها ا فشا شوند غم د ل را با غر یبه ها مگو گریه ام می گیرد از، دریا ی درد درد د ریا را به قطره ها مگو تشنه ی دا روی درد م ای خدا با من ازصبروگشایش ها مگو دست غم باشانه هایم دوست شد درد این دل راچنین رسوا مگو با غمش مرا رها کن ، ای طبیب بر سر بیمار، قصه ها مگو نمی فهمم .. این تپش های ناگهانی را این ضربه های نبض بر دل سودایی را نمی فهمم...این ارتباط را بانگاههای ما ت یا صدای بم زیر آرامش نمی فهمم...این همه انتظار را این همه سر و راز را شاید ...صدای ورود یک بی صداست به کالبد بی نبض خسته ام با قدمهای استوار تاریخی اش. دشوار نیست فهمیدن این نفهمیدنها: وقتی که رگهای دل جاری اند بر رگ نبض های بی قرار! همه چیز آرام بود ماه آرام باد هم نیز... می نوشتم از خیال بادی که وزید.. باز شدن پنجره ها موج شدن پرده های حریر ماه .. که از لای پرده ها خوشه خوشه چید خیالم را وپاک کرد دفتر سیاهم را! کویرم.. خسته ازوعده ی باران آنقدرکه دیگر... ترک خورده است آینه های دلم! ( ابر) آنطرف ترها.. گونه های ابر سرخ شده است ازعشقبازی با خورشید..! می دانم.. که سالهاست نشانه اش گرفته اند تیر چشمانت تمام شد تیرت به هدف خورد! ـ چشمان من ـ اگر عاشق بودم و مست ـ نه رویین تن ـ می دیدم خود را در آیینه ی چشمانت اما حالا... تنهاتر از همیشه به کجا خواهم نگریست؟ وقتی آیینه ها هم مرا نمی شناسند.. نگاهی که دادم پر از آب وتاب چنان مست و بیتاب درخواب ناز که گویی نبودم در آن خواب ناب چه گویم از آن خواب بی تعبیر... که تعبیر آن دست آن یار شاب برم بود دستی که دستم گرفت ندانم چه شددست دیگر به خواب ؟ تو گو یی ر ها نید دستم مر ا که من حاملی با رخی در نقاب نقا بم رها شد به د ستم ر ها که د یگر ببینی سرا بم سراب واژه ها را و سطرها را آرام وصبور در اوج ناصبوری ام ناگهان ... قلم انگاری فهمید مرا ایستاد... بدون هیچ خطی دیگر! رسید به نقطه ای به کورکننده ای به جایگاه من... من تنها رهگذری در سطور سیاه این ... نهایت رنجِِ - سپیدی زود گذر سیاهی پشت سر - منم.. پرچمدار لشکر سیاه که نمی خواهد حسرت و نگاه ومرا درقهقراي هستي درانتظارگذاشت درانتظار تازيانه اي ديگرولي افسوس وصدافسوس! كه گويي درياي وجودش آرام گشت و اين درياي بي ساحل تا براي هميشه مرا ساحل نشين كرد! بر انتهای دلش گذاشت حتی تماشا هم نکرد تنها به حراجش گذاشت! ........................................... گریستی همپای برف و بوران با دل...نه...از دل! گریستی که یابی پناهگاهی اما نیست جایی تنهایی! از گریه ات نوشتی وگریه نوشته ات بر این حال زار نوشتی گریستن نوشته ات را ولی باز هم در تکرار مانده ای خسته کرده ای واژه ها را هم نه ساختار نه محتوا نه فرمی یک متن از اصل بی پایه واساس اختراعی زشت! دیگر نمی آیند واژه ها دیگر یاریم نمی کننددرتکرارها حتی! تنها هجومشان درگریه هاست ذات وسایه یکی شده اند و این نتیجه ی هجوم واژه هاست!

| Design By : Pichak |

