بر طبل تنهاییم کوبیدی
آمدی و
خانه با تو
بی کس شد
رفتی و
صدا پیچیدوامواج
روی تنم سرد شد
ومن
خاموش تر از همیشه
در باتو وبی تو بودن ها
مانده بودم
دریغا!
که دیر بود
انس من با صداها.
آن ها که کلماتشان بوی درد ورنج می دهد از حقیقت الهام می گیرند.
(ویلیام شکسپیر)
....................................................................................................................
من مانده ام و کوچه های بن بست کودکی
من مانده ام با این همه سکوت وتنهایی وتاریکی
من ودریای مواج هی گم شدن وپیدا شدن
من وغرش خاطره های بی کودکی
رفتن تا انتهای شب در عین کوچکی
من وماندن در این چند سطربی « خیال» ی
در ، ماندن هی فلسفه ومنطق ها
من وگله از خدای تاریکی ها
گله از «چرا» هزار بار خدا خدا گفتن ها
گله از اینهمه رفتن وبرگشتن ها
گله از کاش ...برگشتن ودیگر نرفتن ها
من وبرخورد با دیوار وجای سر ،دلشکستن ها
من و برخورد با درخت و جای دل ،سر شکستن ها
من واین همه تناقض های ناهنجار
مثل له شدن گل زیر پاها جای خار
...من و
رازهایم را دفن میکنم
- آرام -
زیر خاکستر خاک
رسوا می شوند
اینجا
خاکستر هم ریشه می دهد!
به دنبال چه می گردی؟
لحظه های گنگ ناب
روی جاده ای نمناک
در راه های منتهی به کوه
تو را زلال می کنند
اگر...
کوچه را رها کنی.
انگار بر گناه خود هر روز ناظر می شوم
ابلیس واژه می شود شعرم خراب مثل من
که با گناه اینچنین ابلیس ظاهر می شوم
بازار شعرهای من بی رونق است چاره چیست؟
من خود برای شعرها یک روز ناشر می شوم
قصه ی گناه وتوبه وقرب واین چیزهاست
من بابت این واژه ها هرروز شاکر می شوم
انسان نبودم اگر از گناه هم قربی نبود
یکبار گناه کنم صدبار شاعر می شوم
اینجا که بودیم
می نشاندی یک نشان
پشت هر کداممان
مثل خنجری
که کار آن
خماندن شقایق و
خون کردن نیلوفران...
ما می رویم
که هست شویم
تو می روی
که نیست شوی
دنیا...!
مانده ...
مثل باران
روی مرداب
پنجره ها را ببندید!
گنجشک ها مرده اند
با همین
زخم های دیوار
و اضطراب سقف ها
سر می کنم!
قامت سرو خزان است ، بشنوید
سرو شکست در این شهر ،باغبان!
ریشه ی خار روان است بشنوید
کودک شاعره قلبش شکست تا
قصه ی«وقت خزان است»بشنوید
دردِ دلم ، تهِ دروغ این که مرد
در بند نان- نه زنان است- بشنوید
«همایش بین المللی سنایی»
«
دانشگاه الزهراء بر آن است تا در هشتصد و پنجاهمین سال درگذشت حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنایی، و نامگذاری سال 2008 میلادی به نام این حکیم الهی از سوی سازمان علمی و تربیتی و فرهنگی ملل متحد(یونسکو)، همايشی در بزرگداشت جایگاه علمی، عرفانی و ادبی این شاعر در روزهای 10 و 11 دي ماه 1378 برگزار کند. در این همایش پژوهشگران وصاحب نظران به بحث و بررسي در باره ی احوال، آثار و افکار این عارف وحكيم فرزانه خواهند پرداخت.
الهام نمی شوی
بر من
نه
برگرسنگی دست ها
وتشنگی اشک های کودکانی
که تو را
ازمن
تمنا می کنند!
نشانه ی عاطفه ات نیست
وقتی که به من نمی رسد...
عاطفه را کجا خرج می کنی؟
وقتی،
قلب من رایگان است!
جایگاهی ابدی
ساخته بودم
برای تمام موریانه های جهان
حال..
جایگاه،
آرامگاهشان شده است!
اینجا...
زیبایی آسمان رفته است
انگار ...
زمینی ها زیباتر شده اند!
(لاله)
سرخین شد
با خون قلم
کویر دفترم
شاید....
لاله ای بروید!

حالا که رفته ای
نامت را بر سنگی می نویسند
و به همین سادگی
زمستان آغاز می شود
حالا که رفته ای
قول می دهم
شریک آنان نمی شوم
آنان که پلکانها را
از شعر درست کرده اند
حالا که رفته ای
قبول دارم
در همه ی این سالها
شعرهایی به دنیا نیامده اند
شاعرانی گریسته اند
وشعرهایی شهید شده اند
حالا که رفته ای
ما مانده ایم
با تمام حرفهای ناتمام
چاره ای نمانده
قیصر عزیز
باز هم سلام!
«محمد رضا عبدالملکیان»
اشکهایم را
در کاسه ی صبری بریزم
اما
هدر رفتند
وقتی..
لبریز شد!
غصه ها ی قصه را حاشا مگو
ممکن است رازها ا فشا شوند
غم د ل را با غر یبه ها مگو
گریه ام می گیرد از، دریا ی درد
درد د ریا را به قطره ها مگو
تشنه ی دا روی درد م ای خدا
با من ازصبروگشایش ها مگو
دست غم باشانه هایم دوست شد
درد ا ین دل راچنین رسوا مگو
با غمم مرا رها کن ، ای طبیب
بر سر بیمار، قصه ها مگو
کافیست
برای زنده ماندن
یک لباس ساده
برای چهار فصل سال
قطعه ای از این خاک خدا..
برای امروز..
که سر پناهی باشد
وفردایی نزدیک
یک گور تاریک..
برای من یکی،
تابلویی از اشک طبیعت هم باشد
بهتر است
بدون گلدان کوچک پشت پنجره
بدون پنجره ای باران زده
بدون طوطی وقناری هم
می توان زیست
اما من...
بدون اشکهای بی بهانه ام
هرگز...!
اشکهای بی بهانه ام را دوست دارم
که همین ها
مرا
بر تکه ای از خاک خدا
قانع کرده اند!
آسمان کودکی ام
آنقدر پاک
که تحقیر می شدند
اشکهای ناب
ودیگر
نیازی به باران نبود !
حالا آسمانم
رنگ خاک است
ناگزیر...
باران می خواهد!
این تپش های ناگهانی را
این ضربه های نبض
بر دل سودایی را
نمی فهمم...
این ارتباط را
بانگاههای مات
یا صدای بم زیر آرامش
نمی فهمم...
این همه انتظار را
این همه سر وراز را
شاید ...
صدای ورود یک بی صداست
به کالبد بی نبض خسته ام
با قدمهای استوار تاریخی اش
دشوار نیست ..
فهمیدن این نفهمیدنها:
وقتی که رگهای دل
جاری اند
بر رگ نبض های بی قرار!
همه چیز آرام بود
ماه آرام
باد هم نیز...
می نوشتم از خیال
از بادی که وزید..
از روحی که دمید..
از باز شدن پنجره ها
از موج شدن پرده های حریر
ازماه ..
که از لای پرده ها
خوشه خوشه چید
خیالم را
وپاک کرد
دفتر سیاهم را!
کویرم..
خسته ازوعده ی باران
آنقدرکه دیگر...
ترک خورده است
آینه های دلم!
( ابر)
آنطرف ترها..
گونه های ابر
سرخ شده است
ازعشقبازی با خورشید..!
از بهار تا کوچه ی ما
تنها خش خش برگ
نشان بهار ما
خورشید هم ..
پشت کوچه هاست!
در کوچه ی ما...
عشق به بن بست رسیده
اما...
کتاب عشق
همچنان.. پرفروشترین است
که سالهاست
با واژه ها
فروخته می شود
داستان ..
به هم رسیدن
فرهاد وشیرین است
در کوچه ی ما..
د ر و غ
ولگردانه
پرسه می زند
رازها دزدیده می شود
قاضی هم
عادلانه
عاشقان را
بازداشت می کند!
وعشق
تا همیشه
کوچ از کوچه ی ما..!
می دانم..
که سالهاست نشانه اش گرفته اند
تیر چشمانت
می دانم..
همه چیز تمام است
تیرت به هدف خورد!
ـ به چشمان من ـ
که اگر عاشق بودم ومست
ـ نه رویین تن ـ
می دیدم
خود را
در آیینه ی چشمانت
اما حالا...
تنهاتر از همیشه
به کجا خواهم نگریست؟
وقتی آیینه ها هم مرا نمی شناسند..
تاریخ سکوت نیست
دیگر راز دلها
همه فاش است
اصلا
نیازی به سکوت نیست
اینجا سکوت ...
یعنی خاکستر دل
یعنی صدای شب
ومن از صدا حرف می زنم
از صدای سکوت دل
که سرانجام...
به آتش می کشد خود را..
دیگر سکوت هم بی سکوت نیست!
اینجا سکوت...
خود را شکسته است
پس نیازی به شکستن هم نیست!
اینجا..
نهایت سکوت
من بودم
که من هم شکستم
با صدای وهم آلود...
صدای سکوت ...
سکوت..
سکو...
نگاهی که دادم پر از آب وتاب
چنان مست و بیتاب درخواب ناز
که گویی نبودم در آن خواب ناب
چه گویم از آن خواب بی تعبیر...
که تعبیر آن دست آن یار شاب
برم بود دستی که دستم گرفت
ندانم چه شددست دیگر به خواب ؟
تو گو یی ر ها نید دستم مر ا
که من حاملی با رخی در نقاب
نقا بم رها شد به د ستم ر ها
که د یگر ببینی سرا بم سراب
واژه ها را و
سطرها را
آرام وصبور در اوج ناصبوری ام
ناگهان ...
قلم انگاری فهمید مرا
ایستاد...
بدون هیچ خطی دیگر!
رسید به نقطه ای
به کورکننده ای
به جایگاه من...
من
تنها
رهگذری در سطور سیاه
آری...
این است نهایت رنجِِ:
سپیدی زود گذر
سیاهی پشت سر
آری منم..
پرچمدار این لشکر سیاه
که نمی خواهد
حسرت ونگاه
گرچه نمی رسد
به سپاه سپید ماه
پس کاش...
بودم در دل راه
تا نبینم
حسرت و آه!
.jpg)
دست گذاشت
روي سينه عشق
روي گل سرخ دل
عروسي دل به پاشد!
اما..
تا برداشت...
خون دل
چكيدبرگلش..
وعروسي
عزاشد!
باز هم عشقی که سرتاسرریاست
باز هم رفتی زمانی در خیال
باز گفتی راه ما بی اشتبا ست
گویم از راهی سراسر در خطا
راه «او» شاید بر ا یمان دواست
ما همانیم رهرویی در راه عشق
گرچه خطی از خطا در راه ماست
با یاد او خفتم ولی لالا دلا نمی کنم
چون بادلم بیدارم وبی دل صفا نمی کنم
اماشدم بیدل که من خود هم نمیدانم چرا؟
بی دل جفا نمی کند من هم جفا نمی کنم
او شد همه اشعارمن ایمان من ابا ابا
دیگر نمی دانم چرا زین پس ابا نمی کنم
من که شدم هم یار او اما نشد او یار من
لا بد شده یار دگر بی خود وفا نمی کنم
در آتش عشقش بدم اما ندید عشق مرا
حالا زعشقش من تمنای بی جا نمی کنم
هر چندزعشقش سرودم من غزل ولی چه سود؟
چون د گر با عشق او خود را سیا نمی کنم
